بیش شد از چوب گل سودا من دیوانه را
شعله ور سازد خس و خاشاک، آتشخانه را
در این شعر، شاعر از احساسات عمیق و دردهای عاشقانه خود سخن میگوید. او به دیوانگی و شوق عشق اشاره میکند که بر دل و جانش تاثیر گذاشته است. شعلههای آتش و دردهای عاطفی درونش را توصیف میکند و احساس میکند که دلش ویران و غمگین است. او از چالشهای زندگی و ناکامیها نیز پردهبرداری میکند و بیان میکند که عشق و زیبایی میتواند ناراحتیها را موقتاً فراموش کند. در نهایت، با تصاویری از طبیعت و احساسات درونی، به تلاطم و وحشت زندگی نیز اشاره میکند. این شعر ترکیبی از عشق، درد و زیبایی است که در جهانی پر از مشکلات و چالشها شکل میگیرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بیش شد از چوب گل سودا من دیوانه را
شعله ور سازد خس و خاشاک، آتشخانه را
می کند روشن نظر بستن دل فرزانه را
چشم روزن می کند تاریک این غمخانه را
نیست پروای دل ویران من جانانه را
گنج هیهات است آبادان کند ویرانه را
پنجه مشکل گشایان را نمی پیچد اجل
خشکی دست از گشایش نیست مانع شانه را
مستی بلبل ز شاخ گل نمی دارد خمار
نشأه بیش از باده باشد جلوه مستانه را
داغ دل ها را ز چشم بد سپرداری کند
نیل چشم زخم باشد جغد، این ویرانه را
چون نجوشد دل به درد و داغ ناکامی، که شد
سوختن بال و پر نشو و نما این دانه را
درد سر بسیار دارد قیل و قال باطلان
لازم افتاده است صندل زین سبب بتخانه را
خواب چون افتاد سنگین، حاجت پا سنگ نیست
می کند کوتاه صبح نوبهار افسانه را
عاشقان را سردی معشوق بر دل بار نیست
شمع کافوری کند سرگرم تر پروانه را
در سوادشهر، سودا همچو خون مرده است
دامن صحراست باغ دلگشا دیوانه را
تا سرم گرم از شراب عشق چون مجنون شده است
ناله نی می شمارم نعره شیرانه را
سنگ می بارد ز وحشت از در و دیوار شهر
دامن صحرا بود دارالامان دیوانه را