نیست در طالع قدوم میهمان این خانه را
سیل بردارد مگر از خاک، این ویرانه را
این شعر به توصیف حسرت و تالم شاعر از دوری معشوق و تنهایی او میپردازد. شاعر از مشکلات و دلمشغولیهای زندگی به تصویر میکشد و به این نکته اشاره میکند که نمیتوان با تنها توهمات عاشقانه به آرامش رسید. او از خاموشی و بیتحرکی در زندگی شکایت دارد و به زیبایی و وجود عشق در عین درد و رنج میپردازد. همچنین، به این موضوع اشاره میشود که عشق واقعی، حتی در شرایط دشوار، مثل شمعی در دل پروانه میسوزد و نور میبخشد. در نهایت، شاعر به نوعی به معشوق میرسد که در عین فاصله و دوری، هنوز تأثیر عمیقی بر زندگیاش دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نیست در طالع قدوم میهمان این خانه را
سیل بردارد مگر از خاک، این ویرانه را
دست و پا گم کردم از نظاره آن چشم مست
من که بر سر می کشیدم این نفس میخانه را
این که کردم خرده جان صرف این بی حاصلان
می فشاندم در زمین شور کاش این دانه را
پنجه مشکل گشا هرگز نمی افتد ز کار
هست در خشکی گشایش بیش، دست شانه را
شد جهان بر چشم من از رفتن جانان سیاه
برد با خود میهمان من چراغ خانه را
بحر را موج خطر مانع نمی گردد ز شور
می کند ویرانه تر زنجیر این دیوانه را
آب در استادگی از سرو یابد فیض بیش
چشم حیران قدر داند جلوه مستانه را
عاشقان را نیست بر دل، سردی معشوق بار
شمع کافوری نسازد دل خنک پروانه را
چوبکاری آتش سوزنده را بال و پرست
چوب گل سازد دو بالا شورش دیوانه را
دل نگیرد یک نفس در سینه گرمم قرار
تابه تفسیده از خود دور سازد دانه را
هست زور می کلید خانگی این قفل را
از برون گر محتسب بندد در میخانه را
بی سخن، در کوزه لب بسته دارد خامشی
گر شراب بی خماری هست این میخانه را
می برد خاشاک اگر از طبع آتش سرکشی
چوب گل هم می کند عاقل من دیوانه را
عاشقان را وصل در سرگشتگی باشد که شمع
مرکز پرگار بال و پر شود پروانه را
نیست صائب در ترازوی شعورش سنگ کم
هر که در یک پله دارد کعبه و بتخانه را