از هوا گیرد سر دیوانه سنگ خاره را
نیست از رطل گران اندیشه ای میخواره را
این شعر به مشکلات و درگیریهای درونی انسان اشاره دارد. شاعر از احساساتی مانند آشفتگی، بیخيالی و دلمشغولی سخن میگوید و به تضاد میان جمعگرایی و تنهایی میپردازد. او به جنگ بین شیطان و خود اشاره کرده و از تلاش برای آرامش و آرامش دل سخن میگوید. همچنین به این نکته میپردازد که در جستجوی آرامش و رهایی از خواستهها، در نهایت باید به خود و درون خویش بپردازد. کلیدواژههایی مانند حب و حرص، تلاش و قناعت، و صید وحشی نشاندهنده کشمکشهای روحی شاعر است. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که باید با مشکلات و آلام درونی خود روبهرو شود و به سمت آزادی برود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از هوا گیرد سر دیوانه سنگ خاره را
نیست از رطل گران اندیشه ای میخواره را
خاطر آشفته را شیرازه کنج عزلت است
دل ز جمعیت پریشان می شود سی پاره را
خصم را کردم به همواری حصار خویشتن
می کند آیینه من موم، سنگ خاره را
از تردد کرد آزادم دل بی آرزو
خواب طفلان لنگر تمکین بود گهواره را
نیست چشم شوخ را مانع ز گردش بیخودی
ماندگی از سیر نبود اختر سیاره را
نیست ممکن برق را در ابر پنهان داشتن
چون عنانداری کنم آن شوخ آتشپاره را؟
سیر و دور سبحه در محراب افزون می شود
در عبادت جمع چون سازم دل صد پاره را؟
ریزه چینان قناعت را تلاش رزق نیست
سنگ، روزی می رساند مرغ آتشخواره را
می پذیرد گر به خود شیرازه اوراق خزان
می توان گردآوری کردن دل صد پاره را
کاسه دریوزه گردد چون صدف شد بی گهر
ریزش دندان فزاید حرص روزی خواره را
تا به چند این صید وحشی را عنانداری کنم؟
سر به صحرا می دهم صائب دل آواره را