دل سیه سازد در و دیوار، سودا کرده را
شهر زندان است روی دل به صحرا کرده را
این متن شعری است که به بیان احساسات عمیق و تفکرات فلسفی شاعر درباره زندگی، عشق و مصائب آن میپردازد. شاعر از دل سیاه و ناراحتی خود صحبت میکند و این احساسات را با تصاویری از طبیعت و جهان اطرافش توصیف میکند. او زندگی را به زندانی تش比 میدهد که فرد را در خود محصور کرده و هجرت و پرواز را آرزو میکند. در ادامه به تضاد میان زیبایی و زشتی، عشق و تنهایی، و رضایت و ناامیدی پرداخته میشود. شاعر از دردها و زخمها مینویسد و در عین حال به تلاش برای رستگاری و زیبایی اشاره دارد. در نهایت، اثر نشاندهندهی جستوجوی انسان برای معانی عمیق در زندگی و تجربههای مختلف است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دل سیه سازد در و دیوار، سودا کرده را
شهر زندان است روی دل به صحرا کرده را
کوس رحلت نغمه داود می آید به گوش
پیشتر از کوچ، زاد ره مهیا کرده را
شهپر پرواز چشم است از تمناهای خام
چشم قربانی است دل ترک تمنا کرده را
قطره گردد گوهر غلطان در آغوش صدف
دل تپد در سینه دایم سیر دریا کرده را
لب به روشن گوهران وا کن که ابر نوبهار
مهر گوهر می زند بر لب، دهن وا کرده را
پرده ناموس از زخم زبان لرزد به خود
هیچ پروا از ملامت نیست رسوا کرده را
از دل تارست در چشم تو دنیا بی صفا
یوسفستان است عالم دل مصفا کرده را
چشم پوشیدن بود مشاطه رخسار زشت
جنت نقدست دنیا، رو به عقبی کرده را
ابر نیسان از صدف احسان نمی دارد دریغ
مخزن گوهر شود دل دست بالا کرده را
شبنم گلزار جنت در نمی آید به چشم
گریه همچون شمع در دامان شب ها کرده را
گل به شبنم روی خود را پاک نتوانست کرد
چهره خونین است دایم خنده بی جا کرده را
از سواد شهر بر مجنون شود عالم سیاه
خانه گور تنگ باشد سیر صحرا کرده را
زندگی بر من شد از تیغ شهادت ناگوار
می شود باطل تیمم آب پیدا کرده را
عالم پر شور صائب وحشت آبادی بود
سیر کوه قاف عزلت همچو عنقا کرده را