پوست زندان است بر تن زاهد افسرده را
حاجت زندان دیگر نیست خون مرده را
این متن شعری است که به بیان درد و رنج زاهدی میپردازد که تحت فشار و اندوه است. شاعر با استفاده از تمثیلها و تصاویری مانند زندان، جراحت و دیوانگی، نشان میدهد که زندگی زاهد به نوعی مثل زندانی است که او را میآزارد. او به ناکامی در تسکین درد دل و ناتوانی در تغییر وضعیت اشاره میکند. در نهایت، شاعر به تأمل در شرایط و چالشهای زندگی میپردازد و به این نتیجه میرسد که هرچه از دست رفته باشد، بازگرداندن آن سخت است. او در تلاش است تا با نصیحتهایش، دل زاهد را آرام کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
پوست زندان است بر تن زاهد افسرده را
حاجت زندان دیگر نیست خون مرده را
بر جراحت بخیه نتواند ره خوناب بست
سود ندهد مهر خاموشی دل آزرده را
خضر در سرچشمه تیغش نمازی می کند
عمر اگر باشد، دهان آب حیوان خورده را
نقد جان را چون شرر بر آتشین رویی فشان
در گره تا کی توان چون غنچه بست این خرده را؟
آب را استادگی آیینه روشن کند
صاف می سازد تحمل، طبع بر هم خورده را
می کند باد مخالف شور دریا را زیاد
کی نصیحت می دهد تسکین، دل آزرده را؟
هر چه رفت از کف، به دست آوردن او مشکل است
چون کند گردآوری گل، بوی غارت برده را؟
این جواب آن که وقتی حالتی فرموده است
از نصیحت می دهم تسکین، دل آزرده را