عمر در تلخی سرآید در شراب افتاده را
ساحل از موج خطر باشد در آب افتاده را
این شعر به بیان تلخیهای زندگی و ناتوانی انسان در برابر سرنوشت میپردازد. شاعر از تصویری زیبا و شاعرانه استفاده میکند تا نشان دهد که چگونه عمر انسان در تلخیها و خطرات میگذرد و مانند شاخۀ خشکی در آب افتاده است. در این مسیر، انسان باید دل به دریا بزند و امید به گوهرهای ارزشمند را داشته باشد. شعر به زجر و دردهایی که انسان در زندگی متحمل میشود، اشاره دارد و از بیقدرتی مقابل فراز و نشیبهای زندگی سخن میگوید. در نهایت، شاعر به این نکته میرسد که عزت و شرافت در افتادگی و همدلی با دیگران نهفته است و از انسان دعوت میکند که در سختیها صبر کند و امید داشته باشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
عمر در تلخی سرآید در شراب افتاده را
ساحل از موج خطر باشد در آب افتاده را
دارد از حکم روان ما را قضا در پیچ و تاب
اختیاری نیست خاشاک در آب افتاده را
دل به دریا کن که در مهد صدف بحر کرم
ساخت گوهر قطره چشم سحاب افتاده را
ساحلی جز دست شستن نیست از جان چون حباب
از تهی مغزی به دریای شراب افتاده را
در نظر بستن بود، دارالامانی گر بود
سالک در عالم پر انقلاب افتاده را
نیست غیر از عقده تبخال دیگر دانه ای
تشنه در دام امواج سراب افتاده را
نعمت دنیا نصیب دل سیاهان می شود
جغد دارد زیر پر گنج خراب افتاده را
چون نگردد عمر کوته، گرچه جاویدان بود
رشته در قبضه صد پیچ و تاب افتاده را؟
پیش هر موجی سپر انداختن لازم بود
در محیط آفرینش چون حباب افتاده را
اختیاری نیست در سیر و سکون خویشتن
سایه در پیش پای آفتاب افتاده را
چون نپاشد تار و پود جسم را از یکدگر؟
چون کتان در دست و پای ماهتاب افتاده را
کی خبر از ناله شبخیز مظلومان بود؟
در دل شب، مست در آغوش خواب افتاده را
عزت از افتادگی خیزد که باشد در کنار
جای از افتادگی، حرف کتاب افتاده را
برنمی آید نفس نشمرده صائب از جگر
در غم و اندیشه روز حساب افتاده را