جا به عرش دوش خود دادم سبوی باده را
فرش کردم در ره می دامن سجاده را
در این شعر، شاعر به تجلی عشق و زیباییهای زندگی اشاره میکند. او با نمادهای مختلفی چون سبو و می، به لذت و شادابی اشاره دارد و میگوید تا زمانی که زندگی در بدن ماست، باید از آن لذت ببریم و یکدیگر را یاری کنیم. شاعر به اهمیت قناعت و آشتی میان زهد و مستی پرداخته و به زیباییهای انسانی و عشق به آزادی اشاره میکند. در نهایت، او به این موضوع میپردازد که برای چه باید به خود سخت بگیریم و از زیباییهای زندگی غافل شویم.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
جا به عرش دوش خود دادم سبوی باده را
فرش کردم در ره می دامن سجاده را
چون سبو تا هست نم از زندگی در پیکرت
دستگیری کن می آشامان عاشق باده را
این سخن را سرو می گوید به آواز بلند
جامه از پیکر بروید مردم آزاده را
روز و شب از صافی خاطر کدورت می کشم
ما چه می کردیم چون آیینه لوح ساده را؟
نقطه قاف قناعت دانه من گشته است
بال عنقا بادزن زیبد من افتاده را
زهد و مستی را به هم پیوند جانی داده ام
بسته ام بر دامن خم دامن سجاده را
صائب آن ابرو کمان رو بر هدف افکند تیر
دیگر از بهر چه داری سینه بگشاده را؟