بال و پر شد شوق من سنگ نشان خفته را
من به راه انداختم این کاروان خفته را
در این شعر، شاعر از شوق و بیداری نسبت به زندگی و عشق صحبت میکند. او به خواب سنگین و غفلت انسانی اشاره میکند که به مرگ و نابودی میانجامد. حالت خواب و بیخبر بودن از واقعیات، مورد انتقاد قرار میگیرد و شاعر به لزوم بیداری و توجه به زندگی و زیباییها تأکید میکند. او بر این باور است که غفلت و بیتوجهی به زندگی، همچون مرگی خاموش، انسانها را به خطر میاندازد و بیداری از خواب غفلت، ضروری است. در نهایت، شاعر از عشق به عنوان نوری برای زنده نگه داشتن روح و جان یاد میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بال و پر شد شوق من سنگ نشان خفته را
من به راه انداختم این کاروان خفته را
مرگ بر ارباب غفلت تلخ تر از زندگی است
گرگ می آید به خواب اکثر شبان خفته را
نقد انفاس گرامی رفت از غفلت به باد
راهزن از خویش باشد کاروان خفته را
مهر بر لب زن که می ریزد نمک در چشم خواب
خنده بی شرمی گلها خزان خفته را
شد ره خوابیده بیدار و همان آسوده اند
برده گویا خواب مرگ این همرهان خفته را
از نصیحت غافلان را بی خودی گردد زیاد
طبل رحلت می شود افسانه جان خفته را
زود گردد چهره بی شرم پامال نگاه
می رود گلشن به غارت باغبان خفته را
از فسون عقل می گردد گرانجانی زیاد
خارخار عشق می باید روان خفته را
عالم از افسردگان یک چشم خواب آلود شد
کو قیامت تا برانگیزد جهان خفته را؟
جان قدسی را به نور عشق صائب زنده دار
شمع می باید به بالین میهمان خفته را