باعثِ آزار شد ترکِ دلآزاری مرا
تختهٔ مشقِ حوادث کرد همواری مرا
این شعر درباره احساسات عمیق شاعر است که از آزارهایی که در زندگی متحمل شده سخن میگوید. شاعر به مشکلات و دردها اشاره میکند که موجب ناراحتیاش شده و در عین حال از تجربههای شیرین و خوشایند نیز یاد میکند. او به کمبود توجه و پذیرش از سوی دیگران اشاره میکند و به نوعی حسِ یتیم بودن را تجربه میکند. شاعر در جستجوی آزادی از قید و بندهای خودداری و هشیاری است و به این نتیجه میرسد که زمانهایی که در هشیاری سپری کرده، به نوعی ضایع شده است. در نهایت، او همچنان در خواب غفلت به سر میبرد و امید به بیداری و آگاهی ندارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
باعثِ آزار شد ترکِ دلآزاری مرا
تختهٔ مشقِ حوادث کرد همواری مرا
روزِ روشن میکند کارِ نمک در دیدهام
شب ز شکّر خواب باشد خطِّ بیزاری مرا
گر به خونم هر سرِ خاری کمر بندد چو تیغ
روی خندان میکند چون گل سپرداری مرا
نیستم مقبول تا مردودِ خاطرها شوم
چون یتیمان نیست بیم از خطِّ بیزاری مرا
آنچه من در بیخودیّ و می پرستی یافتم
حیف از اوقاتی که شد ضایع به هشیاری مرا
داشت خودداری مرا یک چند در قیدِ فرنگ
بیخودی آزاد کرد از قیدِ خودداری مرا
صائب از پند و نصیحت غفلتِ من بیش شد
نیست زین خوابِ گران امّیدِ بیداری مرا