برگ عیشی نیست چشم از نوبهار او مرا
بس بود چون لاله داغی یادگار او مرا
شاعر در این شعر به احساسات و آلام خود اشاره میکند. او میگوید که لذت و شادی از بهار را نمیبیند و تنها یادگار دردناک عشقش را احساس میکند. تصویر زخم، نشاندهندهی عذاب و اندوه اوست. شاعر به شکلی عمیق به تأثیر معشوق بر زندگیاش مینگرد و احساس یتیمی و تنهایی را شاهد است. او میگوید که هرچند دلش پر از غبار غم است، اما همچنان پیغام عشقش را فرستاده و از خشم و عتاب معشوقش شکایتی ندارد. در نهایت، او عشق و حضور معشوق را بر هر چیز دیگری ترجیح میدهد، حتی اگر این عشق با درد و خار همراه باشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
برگ عیشی نیست چشم از نوبهار او مرا
بس بود چون لاله داغی یادگار او مرا
یک دهن خمیازه ام چون زخم، بی شمشیر او
عالم آب است تیغ آبدار او مرا
خط باطل می کشد بر صفحه آیینه ها
گر دل روشن کند آیینه دار او مرا
می کند گرد یتیمی آب گوهر را زیاد
نیست گردی بر دل از خط غبار او مرا
خون من خواهد گرفت از دامن او گرد من
کرد اگر با خاک یکسان انتظار او مرا
می کنم از نامه و پیغام، اظهار حیات
سخت جانی کرد آخر شرمسار او مرا
صائب از خشم و عتاب او ندارم شکوه ای
خوشترست از صد گل بی خار، خار او مرا