ساقی از رطل گرانسنگی سبکدل کن مرا
حلقه بیرون این دنیای باطل کن مرا
شاعر در این شعر از ساقی درخواست میکند که او را از دنیای بیمعنی و باطل رها کند و دلش را سبک کند. او احساس گمشدگی و سرگشتگی دارد و میخواهد که خواب آلودگیاش پایان یابد. شاعر میگوید که عمرش گذشته و در حال سرگردانی است، پس از ساقی میخواهد که به او توجه کند و او را از این حالت نجات بدهد. او اشاره میکند که دوریاش از جمع باعث بیقراریاش شده و احساس میکند که تیغ غمزه به او آسیب میزند. از ساقی درخواست میکند که او را آزمایش کند و گاهگاهی از خود غافل کند تا از این وضعیت رها شود. در نهایت، شاعر حس میکند که در این دنیا جای خالی دارد و میخواهد که دیگران به او توجه کنند و از حالش باخبر شوند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ساقی از رطل گرانسنگی سبکدل کن مرا
حلقه بیرون این دنیای باطل کن مرا
وادی سرگشتگی در من نفس نگذاشته است
پای خواب آلوده دامان منزل کن مرا
رفته است از کار چون زلف تو دستم عمرهاست
گه به دوش و گاه بر گردن حمایل کن مرا
دور باش من بود بس بی قراری چون سپند
گر گرانجانی کنم بیرون ز محفل کن مرا
تیزی تیغ است بر قربانیان عید دگر
چون نمی بخشی، به تیغ غمزه بسمل کن مرا
از برای امتحان چندی مرا دیوانه کن
گر به از مجنون نباشم باز عاقل کن مرا
بنده را گستاخ می سازد حضور دایمی
مرحمت کن، گاه گاه از خویش غافل کن مرا
جای من خالی است در وحشت سرای آب و گل
بعد ازین صائب سراغ از گوشه دل کن مرا