پیش تیغ و تیر ناچارست استادن مرا
چون علم، ناموس لشکرهاست بر گردن مرا
شاعر در این شعر به تفکر و احساسات عمیق خود میپردازد. او به محاصرهای که در آن قرار دارد اشاره میکند و از سختیها و ناامیدیهای زندگی سخن میگوید. او خود را همچون آیینهای میداند که کدورتهای دنیای بیرونی را منعکس میکند و به شدت از تیرگیهای زندگی رنج میبرد. شاعر به جنگهای درونی خود اشاره میکند و به این نکته میپردازد که اگرچه آماده نبرد است، اما در ظاهر فقط لباسی بر تن دارد. او از فقدان عشق و زیبایی سخن میگوید و بیان میکند که اشکهایش حتی آفتاب را نیز میسوزاند. در نهایت، او به بیقراریها و تنهاییهای خود میپردازد و تأکید میکند که به رغم تلاشها و دردها، هیچ نتیجهای به دست نمیآورد. با وجود تمام این دشواریها، در قلب او هنوز جایگاه امیدی برای روزهای بهتر وجود دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
پیش تیغ و تیر ناچارست استادن مرا
چون علم، ناموس لشکرهاست بر گردن مرا
صورت حال جهان زنگی و من آیینه ام
جز کدورت نیست حاصل از دل روشن مرا
چون علم می بایدم زد غوطه در دریای تیغ
نیست بر تن گرچه غیر از پیرهن جوشن مرا
برنمی تابد فروغ عاریت کاشانه ام
گل فتد از مهر و مه در دیده روزن مرا
فیض اشک گرم من خورشید را دارد کباب
می شود سنگ ملامت لعل در دامن مرا
در بهشت افتاد، هر کس باغ خود از خانه کرد
سینه پر داغ دارد فارغ از گلشن مرا
نیستم در انجمن غافل ز استعداد جنگ
هست چون فانوس، جوشن زیر پیراهن مرا
فکر بی حاصل سرم را در گریبان غوطه داد
رستمی کو تا برآرد زین چه بیژن مرا؟
حاصل من برنمی آید به ارباب سؤال
خوشه چین از دانه افزون است در خرمن مرا
بی قراری های من منزل نمی داند که چیست
نیست چون ریگ روان دلگیری از رفتن مرا
از سیه روزان چراغ عیش من روشن شود
نیست باغ دلگشا جز گوشه گلخن مرا
خار دیوارم، برومندی نمی دانم که چیست
جلوه خشکی است صائب روزی از گلشن مرا