می کشد هر دم ز بی تابی به جایی دل مرا
نیست چون ریگ روان آسایش منزل مرا
شاعر در این شعر احساسات عمیق و دردهای درونی خود را بیان میکند. او از بیتابی و درد دل خود سخن میگوید و اعتراف میکند که آسایش و آرامش ندارد. عشق او به شهری شبیه است که از سنگ ساخته شده و دل او را در چنگ خود گرفته است. او به چالشهای عاطفی و غمی که بر دوشش سنگینی میکند، اشاره دارد و احساس میکند که هیچ کس نمیتواند این بار را از دوش او بردارد. شاعر با تصاویری زیبا نشان میدهد که چگونه دلش تحت فشار است و چقدر دلتنگی و ناامیدی در او وجود دارد. در نهایت، او به دنبال آرامش و رهایی از این دردهاست، اما بر اساس تجربیاتش میفهمد که این امر بسیار سخت و دشوار است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
می کشد هر دم ز بی تابی به جایی دل مرا
نیست چون ریگ روان آسایش منزل مرا
شهری عشقم، به سنگ کودکان خو کرده ام
برنچیند دامن صحرا غبار از دل مرا
گرچه از آزادگانم میشمارند اهل دید
رفته است از بار دل چون سرو، پا در گل مرا
می کند خون در دلم هر ساعت از چین جبین
می کشد با اره از سنگین دلی قاتل مرا
چون چراغ صبح دارم نقد جان در آستین
می توان کردن به دست افشاندنی بسمل مرا
چون حباب از روی دریا دیده من روشن است
می زند در چشم، خاک اندیشه ساحل مرا
ناخن تدبیر چون برگ خزان بر خاک ریخت
وا نشد از کار دل یک عقده مشکل مرا
نیست چون قسمت، چه حاصل رزق اگر صد خرمن است؟
باد در دست است چون غربال از حاصل مرا
می دهد از سادگی اندام، آتش را به چوب
آن که می خواهد به چوب گل کند عاقل مرا
فرصت خاریدن سر نیست در اقلیم عقل
وقت ساقی خوش، که گاهی می کند غافل مرا
گرچه چون آیینه خاموشم ز حرف نیک و بد
گرد کلفت روز و شب فرش است در منزل مرا
گردم اما برنمی دارم سر از پای ادب
با دو صد زنجیر نتوان بست بر محمل مرا
هر که را باری است صائب بر دل من می نهد
نیست همراهی که بردارد غمی از دل مرا