بی زبانی پرده داری می کند راز مرا
می دهد خاموشی من سرمه غماز مرا
این شعر به بیان احساسات عمیق و رازآلود یک عاشق میپردازد. شاعر از بیزبانی و خاموشی خود صحبت میکند و اینکه این خاموشی به نوعی راز او را فاش میکند. او به ناله و درد درونیاش اشاره میکند و میگوید که حتی هنگامی که ناراحت است، به عشق و نوازش آن معشوق فکر میکند. شاعر در تلاش است تا نشان دهد عشق و احساسات او چگونه بر جنبههای مختلف زندگیاش تأثیر میگذارد و چگونه تجربیاتش از درد و زیبایی در هم تنیده شدهاند. همچنین، او به تضاد میان عقل و دل اشاره میکند و بیان میکند که عشق او بینیاز و مستقل است و خود را از قید عقل رها میکند. در نهایت، شعر به نوعی غم و زیبایی عشق را به تصویر میکشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بی زبانی پرده داری می کند راز مرا
می دهد خاموشی من سرمه غماز مرا
گر برون آید، به خون خود گواهی می دهد
ناله تا در دل نگردد خون، هم آواز مرا
از نوازش منت روی زمین دارد به من
چرخ سنگین دل زند گر بر زمین ساز مرا
گوش گل بی پرده از گلبانگ من گشت و هنوز
باغبان سنگدل نشنیده آواز مرا
کی به ساحل می گذارد موجه خود را محیط؟
از شکستن نیست پروا بال پرواز مرا
سیل از ویرانه من شرمساری می برد
نیست جز افسوس در کف خانه پرداز مرا
از شبیخون نسیم صبح ایمن می شود
شمع اگر فانوس سازد پرده راز مرا
از دو عالم دوخت چشمم دوربینی های عشق
تا کجا خواهد گشودن چشم شهباز مرا
عقل اگر صائب نسازد با دل من گو مساز
عشق با آن بی نیازی می کشد ناز مرا