نیست تاب درد غربت جان افگار مرا
با قفس آزاد کن مرغ گرفتار مرا
شاعر در این غزل از درد و غربت خود سخن میگوید و از این که در قفس غم و تنهایی گرفتار است، ابراز ناخرسندی میکند. او احساس میکند که نفسهایش به او زنجیر زدهاند و هیچ امیدی به رهایی ندارد. به اینکه دیگران نمیتوانند به او کمک کنند اشاره میکند و زندگی برایش به نوعی سخت شده است. او از حال زار و بیچارگی خود مینالد و دیگر هیچ فکری به جز درد و رنج ندارد. در نهایت، شاعر به این نکته اشاره میکند که با وجود تمام مشکلات و دردهایش، اگر کسی به خوبیهای او توجه کند، از این وضع بهتر میشود. در واقع، او در جستجوی درک و توجه از سوی دیگران است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نیست تاب درد غربت جان افگار مرا
با قفس آزاد کن مرغ گرفتار مرا
دارد از تار نفس زنار، نفس کافرم
تا دم آخر گسستن نیست زنار مرا
دست می شوید ز کار گل به آب زندگی
چون خضر هر کس کند تعمیر دیوار مرا
درد را بیچارگی بر من گوارا کرده بود
شربت عیسی به جان آورد بیمار مرا
فارغ از سیر گلستانم که فکر دوربین
می کند در زیر بال آماده گلزار مرا
از سر و سامان من بگذر که جوش مغز ساخت
چون کف دریا پریشانگرد دستار مرا
گریه بیرون برد از دستم عنان اختیار
سر به صحرا داد جوش لاله کهسار مرا
جز ملامت از جنون دیوانه ام طرفی نبست
سنگ طفلان بود حاصل نخل پربار مرا
عالمی می آمد از گفتار من صائب به راه
بهره از کردار اگر می بود گفتار مرا