زلف را نبود سرانجامی که میباید مرا
خط مگر سامان دهد دامی که میباید مرا
شاعر در این بیتها از پیچیدگی و دشواریهای عشق و دلبستگی صحبت میکند. او به عدم قطعیت و ناکامی در روابط عاشقانه اشاره دارد و از دردها و رنجهایی که عشق به همراه دارد، سخن میگوید. او به سایه عشق و تأثیر آن بر حال و روزش اشاره میکند و از خیال و آرزوهایی که همواره در سر دارد، یاد میکند. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که در این مسیر عشق، آرامش و رضایت خاطر وجود ندارد و تنها احساس تنهایی و سردرگمی باقی مانده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
زلف را نبود سرانجامی که میباید مرا
خط مگر سامان دهد دامی که میباید مرا
کم مبادا سایهٔ عشق از سرم، کز درد و داغ
میرساند پخته و خامی که میباید مرا
برنمیدارد به رغم من نظر از خاکِ راه
میفشاند بر زمین جامی که میباید مرا
از غلط بخشی کند در کارِ اربابِ هوس
آن لبِ خوش حرف، دشنامی که میباید مرا
از پریدنهای چشم و از تپیدنهای دل
میرسد از یار پیغامی که میباید مرا
حرص چون ریگِروان منزل نمیداند که چیست
ورنه آماده است هر کامی که میباید مرا
میدرخشد از ته هر حلقه روزِ روشنی
در شبِ زلف است ایامی که میباید مرا
نیست بعد از عشق پروای صراطم، زان که داد
این ره باریک، اندامی که میباید مرا
حق به دستِ من بود صائب اگر خون میخورم
نیست در میخانهها جامی که میباید مرا