داغ عشق از سینهٔ روشن به دست آمد مرا
دامنِ خورشید ازین روزن به دست آمد مرا
این شعر با بیان احساسات عمیق عشق و جستجوی حقیقت زندگی آغاز میشود. شاعر از دردها و زخمهای خود میگوید و اینکه هرچند در پیری دچار ناامیدی و تیرهبختی شده، اما از درون قلبش روشنی و آگاهی به دست آورده است. او به پیچیدگیهای زندگی اشاره میکند و تأکید میکند که در این سفر، تجربیات و مشقات (مانند تنهایی و جوانی از دست رفته) به او آموختهاند که چطور به حقیقت زندگی نزدیکتر شود. نهایتاً، او به تلاش خود برای یافتن دلی آرام و رضایت در زندگی میپردازد و نشان میدهد که با تمام مشکلات، در نهایت به درک عمیقتری از خود و جهان دست یافته است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
داغ عشق از سینهٔ روشن به دست آمد مرا
دامنِ خورشید ازین روزن به دست آمد مرا
دیدهام چون پیرِ کنعان شد سفید از انتظار
تا ز یوسف بوی پیراهن به دست آمد مرا
مشرقِ بینِش به آسانی نگشتم همچو شمع
سوختم تا دیدهٔ روشن به دست آمد مرا
وحشتآبادِ جهان شد جنتِ در بستهام
تا ز عزلت گوشهٔ مأمن به دست آمد مرا
از جوانی خارخاری در بساطم ماند و بس
بوتهٔ خاری ازان گلشن به دست آمد مرا
چشمِ ظاهربین ز پیریها اگر تاریک شد
منت ایزد را دلِ روشن به دست آمد مرا
از عصا در عهدِ پیری کم نشد گمراهیم
پایِ دیگر بهرِ لغزیدن به دست آمد مرا
دستِ تعمیر از تنِ خاکی چسان کوته کنم؟
وصلِ آن جانِ جهان، از تن به دست آمد مرا
رویِ چون آیینه از گلخن به گلشن چون کنم؟
چون صفای سینه از گلخن به دست آمد مرا
چربنرمیها طمع زان ماهِ سیما داشتم
عاقبت زان گِردِران، گِردِن به دست آمد مرا
شد گریبانِ من از دستِ ملامتگر خلاص
تا ز صحرای جنون دامن به دست آمد مرا
ساختم در زخمِ صرفِ تیرهروزان همچو سنگ
خردهٔ چندی که از آهن به دست آمد مرا
با هزاران چشم از دنیا نشد رزقِ حریص
این گشایش کز نظربستن به دست آمد مرا
دانهای کز باد دستی، صائب افشاندم به خاک
در لباسِ خوشه و خرمن به دست آمد مرا