سنگِ طفلان از جنون رطلِ گرانی شد مرا
درد و داغِ عشق باغ و بوستانی شد مرا
این شعر از شاعر به بیان مشکلات و دردهای عشق و زندگی میپردازد. او از احساسات سنگین و گرفتاریها صحبت میکند و به چگونه عشق و آرزوهایش به او فشار میآورد. شاعر میگوید که از یک آزادی در قفس به یک حس آزادی واقعی رسیده و تصویر زیبایی از گلها و باغها را به دست آورده است. او به دوگانگی زندگی و عدم ثبات آن اشاره میکند و از جوانی و پیری صحبت میکند. در نهایت، او از پشیمانی و بیقراریاش به عنوان بخشی از زندگی و جستجو برای حقیقت یاد میکند. شاعر در تلاش است تا با ابراز احساساتش در جهان بیثبات و بیوفا، به آرامش و درک برسد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
سنگِ طفلان از جنون رطلِ گرانی شد مرا
درد و داغِ عشق باغ و بوستانی شد مرا
از گرفتاری به آزادی رسیدم در قفس
خارخارِ دیدنِ گل آشیانی شد مرا
شد ز دنیا چشمبستن، جنتِ در بستهام
خط کشیدن بر جهان، خطِ امانی شد مرا
عشرتِ مُلکِ سلیمان میکنم در چشمِ مور
قطره از دقّت محیطِ بیکرانی شد مرا
تا ز خاموشی زبانِ بی زبانان یافتم
روی در دیوار کردم، همزبانی شد مرا
بس که دیدم بیثباتی از جهانِ بیوفا
خاکِ ساکن در نظر آبِ روانی شد مرا
در جوانی توبهٔ دمسرد پیرم کرده بود
همتِ پیرِ مغان بختِ جوانی شد مرا
تیرِ آهی از پشیمانی نجست از سینهام
گرچه از بارِ گُنَه، قد چون کمانی شد مرا
حرفپیمایی مرا پیوسته در خمیازه داشت
مُهرِ خاموشی به لب رطلِ گرانی شد مرا
پاسِ صحبتداشتن در دوزخم افکنده بود
گوشهٔ عزلت بهشتِ جاودانی شد مرا
گفتم از خط، دار و گیرِ حسنِ او آخر شود
عاقبت خط فتنهٔ آخر زمانی شد مرا
شوقِ من افتادهای نگذاشت در روی زمین
نقش پا از بیقراری کاروانی شد مرا
پیشِ هر سنگی که کردم سینه را صائب سپر
در بیابانِ طلب سنگِ نشانی شد مرا