دیدنِ لعلِ لبش خاموش میسازد مرا
تنگظرفم، رنگِ می مدهوش میسازد مرا
در این شعر، شاعر از تأثیر زیبایی و محبت بر روح و روان خود صحبت میکند. او بیان میکند که دیدن لبهای معشوقش او را آرام میکند و در عین حال، اشکهای او که به خاطر درد جدایی است، او را به یاد معصومیت و یتیمی میاندازد. شاعر به نیم نگاهی به وابستگیها و دردهای درونی خود میپردازد و از شور و شوقی که از عشق به دست میآورد، حرف میزند. رابطه بین عشق و دلتنگی، زیبایی و حسرت در اشعارش ملموس است. او به تأثیر گل و نسیم بر احساساتش اشاره کرده و میگوید که ای کاش درد دلش را به بلبل منتقل کند. در پایان، احساس او از شنیدن و گفتوگوهای دیگران، او را به سکوت و اندیشههای عمیقتر میکشاند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دیدنِ لعلِ لبش خاموش میسازد مرا
تنگظرفم، رنگِ می مدهوش میسازد مرا
مُهرهٔ گهوارهام اشک است چون طفلِ یتیم
میخورد خون دایه تا خاموش میسازد مرا
شعلههای شوخ از صَرصَر شود بیباکتر
سیلی استاد، بازیگوش میسازد مرا
پردهٔ شرم و حجابِ من ز گل نازکترست
گرمیِ نَظّاره شبنمپوش میسازد مرا
میکنم در جرعهٔ اول سبکبارش ز غم
چون سبو هر کس که بارِ دوش میسازد مرا
حسنِ مهتابی مرا میریزد از هم چون کتان
از بهار افزون خزان مدهوش میسازد مرا
گر چنین خواهد ز روی دردِ بلبل ناله کرد
همچو شاخِ گل سراپا گوش میسازد مرا
همچنان بر سروِ سیمینِ تو میلرزد دلم
گر نسیم از برگِ گل آغوش میسازد مرا
گرچه میداند نماند برق پنهان در سحاب
آسمانِ سادهدل خسپوش میسازد مرا
صائب از گفت و شنودِ خلق مغزم پوچ شد
گوش سنگین و لب خاموش میسازد مرا