غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۲۶

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

چشمِ او چندان که مستِ خواب می‌سازد مرا

تابِ آن موی میان بی‌تاب می‌سازد مرا

۲

تا شدم محوِ جمالِ او، اثر از من نماند

چون کتان آمیزشِ مهتاب می‌سازد مرا

۳

تا نگشتم دور ازو، کامل نگشتم، همچو ماه

دوریِ خورشید عالم‌تاب می‌سازد مرا

۴

خوشدلم با آهِ سرد و گریه‌های آتشین

بی‌تکلّف این هوا و آب می‌سازد مرا

۵

سر نمی‌پیچم چو طفل از گوشمالِ روزگار

جوهرِ تیغم که پیچ و تاب می‌سازد مرا

۶

در گدازِ گوهرِ من آتشی در کار نیست

دیدنِ گل همچو شبنم آب می‌سازد مرا

۷

گرچه امروز از رُعونَت سر فرو نارد به من

خاک چون گَردِ فلک محراب می‌سازد مرا

۸

این سبک‌روحی که من از کُنجِ عُزلت دیده‌ام

دل‌گران از صحبتِ اَحباب می‌سازد مرا

۹

خاکساران صیقلِ آیینهٔ یکدیگرند

دُردِ مِیّ بیش از شرابِ ناب می‌سازد مرا

۱۰

می‌گذارم سر به پای خاک، صائب سایه‌وار

چرخ اگر خورشیدِ عالم‌تاب می‌سازد مرا

بازگشت به سروده‌های صائب