غوطه در گُل داده بود اندیشهٔ دنیا مرا
نالهٔ نی شد دلیلِ عالمِ بالا مرا
غزلی از شاعر که در آن به تأملات عمیق دربارهٔ زندگی و دنیا پرداخته شده است. شاعر از درد و رنجهای ناشی از آگاهی نسبت به واقعیتهای زندگی و ظلمتهای آن صحبت میکند. او از عشق و زیبایی عالمگیر و قدرت کلام سخن به میان میآورد و بر چالشهای روحی و معنوی خود تأکید میکند. شاعر بر این باور است که باوجود مشکلات، درک عمیقتری از وجود و محبت الهی دارد و زندگیاش بهگونهای است که به دنبال حقیقت و روشنایی در میان تاریکیهاست. در نهایت، او در پی دستیابی به آرامش و آگاهی عمیق از زندگی است و از بیخبری غافلان فاصله میگیرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
غوطه در گُل داده بود اندیشهٔ دنیا مرا
نالهٔ نی شد دلیلِ عالمِ بالا مرا
گرچه چون حلاج مُهرِ خامشی بر لب زدم
زورِ مِی برداشت آخر پنبه از مینا مرا
از سیاهی خضر میآرد گلیمِ خود برون
نیست بر خاطر غبار از ظلمتِ سودا مرا
بود از بس بر دل من دیدنِ مردم گران
شد سبک در دیده کوهِ قاف چون عنقا مرا
مهرهٔ گهوارهٔ من بود از عقدِ سخن
منّتِ گویایی از کس نیست چون عیسیٰ مرا
حسنِ عالمگیر را هرجا که جویی حاضرست
هر غباری محملِ لیلی است زین صحرا مرا
با کمالِ قُرب، از پاسِ ادب خون میخورم
پنجهٔ خشکی است چون مرجان از این دریا مرا
نیست مانع بحر را گرداب از جوش و خروش
مُهرِ خاموشی چه سازد با لبِ گویا مرا
نیست چون آتش مرا اندیشه از زخمِ زبان
میشود بال و پرِ پرواز، خارِ پا مرا
چون الف در بِسم گردد محو، باقی میشود
عمرِ کوته جاودان شد زان قدِ رعنا مرا
در سرانجام اقامت نیستم چون غافلان
توشهٔ راهی است صائب چشم از دنیا مرا