هر تُنُکظرفی ننوشد خونِ گرمِ تاک را
جامی از فولاد باید آبِ آتشناک را
این شعر به بیان پیچیدگیهای روحی و عاطفی انسان میپردازد. شاعر میگوید برای احساساتی عمیق و قوی مانند درد و غم، باید ابزار مناسبی داشت و تنها اشک نمیتواند گره از مشکلات بگشاید. عقل در تغییر وضعیت و اصلاح امور در این زمینه ناکارآمد است و زمانی که عشق و جنون به وجود میآید، انسان به آسمانها میرسد. در نهایت، شاعر به لذت بردن از احساسات و درک عمیقتر زندگی اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
هر تُنُکظرفی ننوشد خونِ گرمِ تاک را
جامی از فولاد باید آبِ آتشناک را
عقدهٔ دل را به زورِ اشک نتوان باز کرد
گریه نتواند گره از دل گشودن تاک را
عقل در اصلاح ما بیهوده میسازد دماغ
چوُن جنونِ دوری از سر میرود افلاک را؟
صائب از فکرِ گلوسوزِ تو لذّت میبرد
هر که میداند زبانِ شعلهٔ ادراک را