غزلیات

غزل شمارهٔ ۸۷

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

غنچه‌سان پر گل اگر خواهی دهانِ خویش را

پرهٔ قفلِ خموشی کن زبانِ خویش را

۲

کاروانگاهِ حوادث جای خوابِ امن نیست

در رهِ سیلِ خطر مگشا میانِ خویش را

۳

چون شرر بشمر به دامانِ عدم، آسوده شو

در گره تا چند داری نقدِ جانِ خویش را

۴

برنمی‌آیی به زخمِ آسیایِ آسمان

نرم کن زنهار چون مغز استخوانِ خویش را

۵

مرگ را بر خود گوارا کن در ایامِ حیات

در بهاران بگذران فصلِ خزانِ خویش را

۶

هر سرِ موی تو از غفلت به راهی می‌رود

جمع کن پیش از گذشتن کاروانِ خویش را

۷

وحشیِ فرصت چو تیر از شَست بیرون جسته است

تا تو زه می‌سازی ای غافل کمانِ خویش را

۸

چاهِ صحرایِ طلب از نقشِ پا افزون‌تر است

زینهار از کف مده صائب عنانِ خویش را

بازگشت به سروده‌های صائب