من که خواهم محو از عالم نشانِ خویش را
چون نشانِ تیر سازم استخوانِ خویش را
این شعر بیانگر احساسات عمیق شاعر است که در تلاش است خود را از عالم خارج کند و به نوعی به نابودی نشان و هویتش فکر میکند. او آرزو دارد که در لحظهی آمدن به دنیا از رفتن آگاه میشد تا بتواند به راحتی خود را در خاک فراموش کند. شاعر به تیشهای که میتواند وجودش را نشانهگذاری کند اشاره میکند و میخواهد در روبرو با درد و رنجهای زندگی، مانند ماه نو خود را پنهان کند. او به زندانی بودن خود از مشکلات زندگی اشاره دارد و آرزو میکند که فراموشی از آشیانهاش را تجربه کند. در ادامه، او به سختیهای یادگیری و رنج وسوسههای زندگی اشاره میکند و احساس میکند که نباید از ولع و آرزوهایش دست بکشد. در نهایت، شاعر به پیری و فرسایش حواس اشاره میکند و درک میکند که نمیتوان جلوی زوال و خزان زندگی را گرفت.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
من که خواهم محو از عالم نشانِ خویش را
چون نشانِ تیر سازم استخوانِ خویش را
کاش وقتِ آمدن واقف ز رفتن میشدم
تا چو نی در خاک میبستم میانِ خویش را
تیغ نتواند شدن انگشت پیشِ حرف من
تا چو ماهِ نو سپر کردم کمانِ خویش را
شد قفس زندانِ من از خارخارِ بازگشت
کاش میکردم فرامش آشیانِ خویش را
وا نشد از تختهٔ تعلیم بر رویم دری
کاش اول تخته میکردم دکانِ خویش را
داشتم افتادنِ چاهِ زنخدان در نظر
من چو میدادم به دستِ دل عنانِ خویش را
از جفا دل برگرفتن نیست آسان، ور نه من
مهربان میساختم نامهربانِ خویش را
لازمِ پیری است صائب برگریزانِ حواس
منع نتوان کرد از ریزش خزانِ خویش را