من گرفتم ساختی پوشیده سالِ خویش را
چون کنی پنهان ز چشمِ خلق حالِ خویش را؟
شاعر در این شعر به موضوعاتی مانند پنهان کردن حالات درونی، ثروت و بخشش، و زیباییهای معنوی اشاره میکند. او میگوید که باید پیش از مرگ داراییام را بین وراث تقسیم کنم و به این ترتیب از احسان مرگ بینیاز شوم. شاعر همچنین به مسألهی ناپایداری دنیای مادی و نیاز به خودشناسی و فطرت درونی اشاره دارد. او تاکید میکند که زیبایی و کمالهای انسانی باید در خلوت وجود حفظ شود و نباید به سادگی به نمایش گذاشته شود. در نهایت، با اشاره به رحمت و محبت، از زیباییهای درونی و عواطف واقعی سخن میگوید، و میفهماند که نباید احساسات و زیباییهای خود را در برابر دنیا پنهان کرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
من گرفتم ساختی پوشیده سالِ خویش را
چون کنی پنهان ز چشمِ خلق حالِ خویش را؟
وارثان را کرد مستغنی ز احسانِ اجل
هر که پیش از مرگ قسمت کرد مالِ خویش را
چون صدف، گوهر اگر ریزند در دامن مرا،
برنیارم ز آستین دستِ سؤالِ خویش را
در میانِ جمع تا چون شمع باشی سرفرازز
سبزدار از آبِ چشمِ خود نهالِ خویش را
میگدازندت به چشمِ شور، این نادیدگان
من گرفتم بَدر گرداندی هِلالِ خویش را
میشود افزون غبارِ کلفتم چون آسیا
میزنم بر یکدگر چندان که بالِ خویش را
رحم کن ای گوهرِ سیراب بر لبتشنگان
چند داری در گره آبِ زلالِ خویش را؟
وقتِ رفتن نیست در دنبال، چشمِ حسرتش
هر که پیش از خود فرستاده است مالِ خویش را
پردهٔ حیرت جهان را چشمبندی کردهاست
از که میداری نهان یارب جمالِ خویش را؟
نه ز دلسوزی است خوبان گر به دل رحمی کنند
تازه دارد بهرِ خود ریحان سفالِ خویش را
هر که گردیده است صائب، زخمیِ عین الکمال
میکند پوشیده از مردم کمالِ خویش را