غزلیات

غزل شمارهٔ ۸۳

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

غوطه دادم در دلِ الماس داغِ خویش را

روشن از آبِ گهر کردم چراغِ خویش را

۲

شد چو داغِ لاله خاکستر نفس در سینه ام

تا ز خون چون لاله پر کردم ایاغِ خویش را

۳

چون شوم با خار و خس محشور در یک پیرهن؟

من که می‌دزدم ز بوی گل دماغِ خویش را

۴

بی‌خودی را گردشِ چشمِ تو عالمگیر ساخت

از که گیرم، حیرتی دارم، سراغِ خویش را

۵

می‌شود شورِ قیامت مرهمِ کافوریم

من که پروردم به چشمِ شور، داغِ خویش را

۶

عشرتِ دَه روزهٔ گل قابل تقسیم نیست

وقفِ بلبل می‌کنم دربسته، باغِ خویش را

۷

بیش ازین صائب نمی‌آید ز من اخفای عشق

چند دارم در تهِ دامن چراغِ خویش را؟

بازگشت به سروده‌های صائب