غزلیات

غزل شمارهٔ ۸۱

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

از صفای دل نباشد حاصلی درویش را

نان به خون تر می‌شود صبحِ صداقت‌کیش را

۲

نیست غیر از بستنِ چشم و لب و گوش و دهان

رخنه‌ای گر هست این زندانِ پر تشویش را

۳

شرکت روزی خسیسان را به فریاد آورد

بر سرِ نان‌پاره سگ دشمن بود درویش را

۴

مردمِ کوته‌نظر در انتظارِ محشرند

نقد باشد محنتِ فردا مآل‌اندیش را

۵

آسمانِ سنگدل از خاکِ راهش برنداشت

بر زمین چندان که زد خورشیدِ تابان خویش را

۶

در خورِ پروانه‌ام بزمِ جهان شمعی نداشت

سوختم از گرمی پرواز، بالِ خویش را

۷

صبر‌کن بر تلخکامی‌ها که آخر روزگار

چشمه‌سارِ نوش سازد بوسه‌گاهِ نیش را

۸

از حبابِ خود هزاران چشم در هر جلوه‌ای

می‌کند ایجاد دریا تا ببیند خویش را

۹

گر به درد آمد دلت از نالهٔ صائب، ببخش

ناله دردآلود می‌باشد درونِ ریش را

بازگشت به سروده‌های صائب