چند بتوان خاک زد در چشم، عقل و هوش را؟
یا رب انصافی بده آن خطِ بازیگوش را
این شعر به توصیف انزوای عاطفی و عقلانی فرد میپردازد. شاعر از ناتوانی در فهم و درک دنیای پیرامونش سخن میگوید و به دنبال انصاف و درک از سوی خداوند است. او احساس میکند که به دلیل سرکشی و خودسری، در ارتباطاتش دچار مشکل شده و نمیتواند به درستی ارتباط برقرار کند. همچنین تمایل دارد که عشق و بیخود بودنش را در برابر چالشهای دنیا توضیح دهد و از کسی بخواهد که حرفهای ناگفتهاش را بشنود و درکش کند. به طور کلی، شعر به تنهایی، سردرگمی و جستجوی راهی برای ارتباط با دیگران اشاره دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چند بتوان خاک زد در چشم، عقل و هوش را؟
یا رب انصافی بده آن خطِ بازیگوش را
کارِ من با سروبالایی است کز بس سرکشی
میشمارد حلقهٔ بیرونِ در، آغوش را
از جهانِ بیخودی پایِ تزلزل کوته است
نیست پروای قیامت عاشقِ مدهوش را
زیرِ گردونِ سبکجولان چه عاجز ماندهای؟
میتوان برداشتن از جوشی این سرپوش را
روزگاری شد ز جوشِ گفتگو افتادهام
کیست صائب تا به حرف آرد منِ خاموش را؟