عشق کو تا چاک سازم جامهٔ ناموس را
پیشِ زُهّاد افکنم این خرقهٔ سالوس را
در این شعر، شاعر به بررسی مفهوم عشق و تأثیر آن بر روح و جان انسان میپردازد. او عشق را نیرویی میداند که میتواند ظاهرسازیها و تظاهرهای اجتماعی را کنار بزند و به واقعیتهای درونی افراد بپردازد. شاعر به تضاد بین حقیقت و باطل اشاره میکند و هشدار میدهد که در میان ظواهر، بصیرت و بینش واقعی از بین میرود. او همچنین به دقت در مورد عواطف و احساسات انسانی صحبت میکند و بر این نکته تأکید دارد که درد و رنج عارفان میتواند سرشار از معنی باشد. در نهایت، شاعر به ارزش عشق به عنوان نیرویی که انسان را به حقیقت نزدیک میکند اشاره کرده و بر اهمیت آن در زندگی اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
عشق کو تا چاک سازم جامهٔ ناموس را
پیشِ زُهّاد افکنم این خرقهٔ سالوس را
هیچ کس از رشتهٔ کارم سری بیرون نبرد
نبضِ من بندِ زبان گردید جالینوس را
از خودآرایان نمیباید بصیرت چشمداشت
عیب پیشِ پا نیاید در نظر طاوس را
حرف دعوی در میانِ باطلان دارد رواج
هست در بتخانه گلبانگِ دگر ناقوس را
هر چه ماند از تو بر جا، حاصلش باشد دریغ
چند خواهی جمع کرد این مایهٔ افسوس را
ظلم میسازد زبانِ عیبجویان را دراز
عدل مُهرِ خامشی بر لب زند جاسوس را
زخم از مرهم گواراتر بود بر عارفان
رخنه در زندان بود از نقش به، محبوس را
میکند در پردهٔ ناموس، حسن ایجادِ عشق
شمع چون پروانه در رقص آورد فانوس را
بر سرِ گنج است صائب پای من، تا کرده ام
چون صدف گنجینهٔ گوهر، کفِ افسوس را