ننگِ کفرِ من به فریاد آورد ناقوس را
میکِشد ایمانِ من در خون، لبِ افسوس را
این شعر به نوعی به مسأله کفر و ایمان، عیوب انسانی و تأمل در دنیا و خودپردازی میپردازد. شاعر از ننگ کفر خود سخن میگوید و از درد و افکارش درباره ایمان و اعمال ناشایستش نالان است. او به بیعدالتی نفس انسانی اشاره میکند و بیان میکند که خودشناسی و دیدن عیوب خود به او کمک کرده است. در نهایت، شاعر به اهمیت ترک دنیا و توجه به عالم معقول اشاره میکند، در صورتی که این کار در توان او باشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ننگِ کفرِ من به فریاد آورد ناقوس را
میکِشد ایمانِ من در خون، لبِ افسوس را
از هوایِ نفسِ ظلمانی است سِیر و دورِ خلق
دود میآرد به جنبش صورتِ فانوس را
عیبِ خود دیدن مرا ز اهلِ هنر ممتاز کرد
منفعت از پا زیاد از پر بود طاوس را
خوفِ ما ز اعمالِ ناشایستِ خود باشد که نیست
نامهٔ قتلی به جز مکتوبِ خود، جاسوس را
عالَمِ معقول صائب روی بنماید ترا
گر توانی ترککردن عالمِ محسوس را