غزلیات

غزل شمارهٔ ۷۴

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

نیست از رازِ نهانِ من خبر جاسوس را

نبضِ من بندِ زبان گردید جالینوس را

۲

بی‌ندامت نیست هر حرفی که از لب سر زند

بخیه‌زن از خامشی این رخنهٔ افسوس را

۳

نالهٔ دل کرد رسوا عشقِ پنهانِ مرا

نیست ممکن در بغل‌کردن نهان ناقوس را

۴

صاحبانِ کشف بی‌قدرند در درگاه حق

نیست در دیوانِ شاهان رتبه‌ای جاسوس را

۵

نیست مانع از تماشا جامهٔ فانوسِ شمع

وای بر شمعی که از پرتو کند فانوس را

۶

چون پر و بالی نباشد، راهِ آزادی است بند

روزنِ زندان کند دلگیرتر محبوس را

۷

عشق در هر دل که افروزد چراغِ دوستی

چون پرِ پروانه سوزد پردهٔ ناموس را

۸

عالمِ معقول بر هر کس که صائب جلوه کرد

نشمرد موجِ سراب این عالمِ محسوس را

بازگشت به سروده‌های صائب