سهل مشمر همتِ پیرانِ با تدبیر را
کز کمان بال و پر پرواز باشد تیر را
این شعر به توصیف و تحلیل صفات انسانی و عواطف پیچیده میپردازد. از جمله نکات مهم آن میتوان به زیر اشاره کرد: 1. **قدرت و تدبیر**: شاعر به اهمیت تدبیر و هوش در زندگی اشاره میکند و آن را به پرواز تیر تشبیه میکند. 2. **احسان و کشتن دشمن**: بر اهمیت مهربانی و همدلی به عنوان ابزاری برای شکست دشمن تأکید شده است. 3. **پاندول زندگی**: زندگی در پیری و جوانی و وابستگی به دنیا بررسی شده و نشان میدهد که تجربه پیران بیشتر از جوانان است. 4. **عشق و اعتماد**: تأکید میکند که در عشق، خطاها نباید بر روابط تأثیر بگذارد و هرکسی مسئول کارهای خود است. 5. **درد و رنج**: شاعر به این موضوع میپردازد که رنجها و غمها جزئی از زندگی هستند و نمیتوان بهراحتی از آنها رهایی یافت. بهطور کلی، شعر به زیبایی تجسمکننده تعارضات و تجربیات انسانی است و آن را در قالبی عاطفی و فلسفی بیان میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
سهل مشمر همتِ پیرانِ با تدبیر را
کز کمان بال و پر پرواز باشد تیر را
دشمنِ خونخوار را کوته به احسان ساز، دست
هیچ زنجیری به از سیری نباشد شیر را
حسن را خطِ غبارش بینیاز از زلف کرد
احتیاجِ دام نبود خاکِ دامنگیر را
ریشهٔ نخلِ کهنسال از جوان افزونترست
بیشتر دلبستگی باشد به دنیا پیر را
عقلِ دوراندیش بر ما راهِ روزی بسته است
ورنه هر انگشت پستانی است طفلِ شیر را
بادپیمایی است عاجزنالی آهندِلان
نیست در دلها سرایت، نالهٔ زنجیر را
جوی شیر از قدرتِ فرهاد میبخشد خبر
میتوان در زخم دیدن جوهرِ شمشیر را
کشورِ دیوانگی امروز معمور از من است
من بپا دارم بنای خانهٔ زنجیر را
خنده کز دل نیست چون سوفار، نتواند گشود
عقدهٔ پیکانِ زهرآلود از دل تیر را
می رسد آزارِ بدگوهر به نزدیکان فزون
نوبرِ زخم از نیامِ خود بود شمشیر را
درگذر از چشمبوسیدن که شد دور از کمان
تیر تا بوسید چشم حلقهٔ زهگیر را
در حرم هر کس گناهی کرد، حَدَّش میزنند
نگذراند عشق از همصحبتان تقصیر را
عالَمی را کُشت و دست و تیغِ او رنگین نشد
تیزیِ شمشیر، پاک از خون کند شمشیر را
سالها شد با گرفتاری بهم پیچیدهایم
چون کند آبِ روان از خود جدا زنجیر را؟
عقل کامل میشود از گرم و سردِ روزگار
آب و آتش میکند صاحببرش شمشیر را
برنمیگردد براتِ قسمتِ حق، خون مخور
نیست ممکن بازگردیدن به پستان شیر را
نیست ممکن صائب از دل عقدهٔ غم واشود
ناخنی تا هست در کف پنجهٔ تدبیر را