چون ز می افروختی آن عارضِ پر نور را
داغِ بیتابی چراغان کرد کوهِ طور را
این شعر به توصیف زیبایی و جذابیت یک معشوقه میپردازد و احساسات عمیق عاشق را نسبت به او بیان میکند. شاعر با استفاده از تصاویری مانند نور، خال دلکش و بلبل، عشق و شوق را به تصویر میکشد. او به عقل ناقص خود و عدم درک درست از عشق اشاره میکند و از دلتنگی و درد عاشقانه سخن میگوید. در نهایت، شعر به این نکته اشاره دارد که هر زخم عشق باید مرهمی پیدا کند و هر معطلی در این دنیا بهایی دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چون ز می افروختی آن عارضِ پر نور را
داغِ بیتابی چراغان کرد کوهِ طور را
از سرِ پر شور ما ای عقل ناقص درگذر
پاسبانی نیست حاجت خانهٔ زنبور را
بر گلِ رخسار او آن خالِ دلکش را ببین
بر کفِ دستِ سلیمان گر ندیدی مور را
بلبلِ بیشرم گرمِ ناله بیجا گشته است
عاشقِ خاموش باید غنچهٔ مستور را
ای خطِ بیرحم، دست از دانهٔ خالش بدار
از نظر پنهان مکن، دلخوش کن صد مور را
پیش ازین خالش چنین بیرحم و سنگیندل نبود
خط مشکین کرد خاکآلود این زنبور را
درد را با دردمندان التفاتِ دیگرست
با سرِ بندست پیوندِ دگر ساطور را
هر متاعی را خریداری است صائب در جهان
بهرِ زخمِ عاشقان دارد قیامت شور را