خط نسازد بی صفا آن عارضِ پر نور را
از نسیمِ صبح پروا نیست شمعِ طور را
این شعر به توصیف زیبایی و ویژگیهای ماورایی عشق و عشقورزی میپردازد. شاعر از "عارض پرنور" و "نسیم صبح" سخن میگوید و به قدرت عشق در خاموشی و سکوت اشاره میکند. او تأکید میکند که باید در محدوده خود باشیم تا بینا شویم و نیازی به کمک دیگران نداریم. شعر همچنین به خطرات و آسیبهای ناشی از دلبستگیها و عواطف نابجا و همچنین به آرامش و آسایش که در دوری از خودخواهی به دست میآید، اشاره میکند. در نهایت، شاعر بیان میکند که در عالم بیخودی، انسان در آسیبپذیری نیست و زیباییهای پنهان را باید در نظر داشت. این اشعار جملگی به کنایههایی عمیق از زندگی، عشق و خودشناسی اشاره دارند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
خط نسازد بی صفا آن عارضِ پر نور را
از نسیمِ صبح پروا نیست شمعِ طور را
شکوه مُهرِ خاموشی میخواست گیرد از لبم
ریختم در شیشه باز این بادهٔ پر زور را
پا منه بیرون ز حدِ خویش تا بینا شوی
نیست حاجت با عصا در خانهٔ خود کور را
همچنان از خار خارِ دانه چشمش میپرد
گر بود زیرِ نگین مُلکِ سلیمان مور را
خرمنِ خود سوخت هرکس بیگناهان را گزید
نیش گردد آتش آخر خانهٔ زنبور را
ساحلِ دریای پر شورِ جهان، ترکِ خودی است
مهدِ آسایش بود دارِ فنا منصور را
از نظربازانِ خود غافل نگردد شرم حسن
روی دل در پرده باشد غنچهٔ مستور را
نیست صائب در جهان بیخودیِ بیمِ گزند
بادهخواران نُقل میسازند چشمِ شور را