غزلیات

غزل شمارهٔ ۶۱

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

نیست از سنگِ ملامت غم سرِ پر شور را

کس نترسانده است از رطلِ گران مخمور را

۲

ما به داغِ خود خوشیم ای صبح دست از ما بدار

صرفِ داغِ مُهر کن این مرهمِ کافور را

۳

چرخِ عاجز‌کُش چرا در خاک و خونم می‌کشد؟

پای من دستِ حمایت بود دایم مور را

۴

قهرمانِ عشق هر جا مجلس‌آرایی کند

چینی مودار می‌داند سرِ فغفور را

۵

نفس را بدخو به ناز و نعمتِ دنیا مکن

آب و نانِ سیر، کاهل می‌کند مزدور را

۶

حسن اگر این است و عالمسوزیِ رخسار این

می‌کُشد بی‌تابیِ غیرت چراغِ طور را

۷

رتبهٔ افکار صائب را چه می‌داند حسود؟

بهره‌ای از حُسنِ یوسف نیست چشمِ کور را

بازگشت به سروده‌های صائب