کم نسازد جامِ می زنگِ دلِ افگار را
داس صیقل ندرود این سبزهٔ زنگار را
این شعر به نوعی ابراز ناامیدی و دلگیری شاعر از وضعیت زندگی و عشق است. شاعر میگوید که شراب نمیتواند شادی را به دل غمزده او بیاورد و دوستی و عشق در این دنیای پیچیده، پر از تضادهای کفر و دین، برایش دردسرساز شده است. او از بلبلان که به گل مینازند، میخواهد دوری کنند تا دردسرها و چالشها را از سرش دور کنند. شاعر به درک عمیقی از اوضاع و احوال خود رسیده و میداند که در زبان و بیان نیز مثل ماری خطرناک است. در نهایت میگوید که در این مسیر دشوار، تنها تلاش و صبر میتواند او را به آرامش برساند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
کم نسازد جامِ می زنگِ دلِ افگار را
داس صیقل ندرود این سبزهٔ زنگار را
در میان دارد دلِ تنگِ مرا سرگشتگی
بر سرِ این نقطه جولان است این پرگار را
دردسر خواهی کشیدن از هجومِ بلبلان
جلوهگاهِ گل مکن آن گوشهٔ دستار را
در دیارِ ما که کفر و دین ز یک سررشتهاند
سبحه در آغوش گیرد رشتهٔ زنّار را
از نظربازی به مژگانِ سخنپردازِ او
آنچنان گشتم که میفهمم زبانِ مار را!
کار خامان میتوان از پختهگویی ساختن
گرمیِ آتش کند کوته، زبانِ خار را
به که طفل اشکِ خود را رخصتِ بازی دهم
چند دارم در گره این اخترِ سیّار را
بر حریفان چون گوارا نیست صائب طرزِ تو
به که بفرستی به ایران نسخهٔ اشعار را