از عِذارِ او بپوشان دیدهٔ امید را
تکمه از شبنم مکن پیراهنِ خورشید را
شاعر در این شعر به احساسات عمیق و ناامیدی خود اشاره میکند. او از زیبایی معشوق میگوید و بر این نکته تأکید دارد که نباید امید را از آن چهره زیبا بپوشاند. شاعر در میانه ناامیدی به بهشت عافیت میرسد، اما این بهشت برای او بیحاصل است. او نور معنایی را در کلمات خود میبیند و به این فکر میکند که چگونه میتواند شعله زندگی و امید را از آسمان به زمین بیاورد. در نهایت، شاعر به نوعی فریاد و اعتراض از دل شب اشاره میکند و تلاش دارد تا آرزوها و آمال خود را با صدای دلنشینی به گوش برساند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از عِذارِ او بپوشان دیدهٔ امید را
تکمه از شبنم مکن پیراهنِ خورشید را
در بهشتِ عافیت افتادم از بی حاصلی
شد حصاری بی بری از سنگِ طفلان بید را
نورِ معنی میدرخشد از جبینِ لفظِ من
بالِ خفاشی چه ستاری کند خورشید را
جام را بهر تُنُکظرفان به دور انداخته است
هیچ حقّی نیست بر دریاکشان جمشید را
چون دلِ شب می زنم صائب بر آهنگِ فغان
میکشانم بر زمین از آسمان ناهید را