چشمِ حیران ساخت رویش خطِ مُشکاندود را
آه ازین آتش که در زنجیر دارد دود را
شاعر در این شعر به زیبایی و جذابیت معشوق خود اشاره میکند و از اثرات سنگینی که عشق و دلباختگی بر روح او میگذارد، سخن میگوید. او از غم و درد ناشی از عشق میگوید که مانند آتشی در عدم وجود معشوق او را میسوزاند. وجود معشوق در دل او همچون زهر زنبور است که درد را بیشتر میکند و زیباییهای او دل را میبرد. شاعر در تلاش است دلش را از این همه غم و درد رها کند و با زبانی تصاویر زیبا و غمناک را به تصویر میکشد. او همچنین اشاره میکند که نمیتواند از یاد معشوق و آثار محبتش جدا شود و این فراق تنها به درد او میافزاید. در پایان، شاعر از تردید و بلای عشق سخن میگوید و این که همواره باید با درد و رنج ناشی از عشق زندگی کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چشمِ حیران ساخت رویش خطِ مُشکاندود را
آه ازین آتش که در زنجیر دارد دود را
غمزهٔ او میکند بیداد در ایامِ خط
زهر باشد بیشتر زنبورِ خاکآلود را
خالِ او در پردهٔ خط همچنان دل میبرد
از اثر، شب نیست مانع اخترِ مسعود را
با کمندِ زلفِ پرچین، حسنِ مغرورِ ایاز
زود میآرد فرود از سرکشی محمود را
سینه را مجمر کنم تا دل تهی گردد ز آه
نیست بس یک روزن این غمخانهٔ پر دود را
نگسلد در زیر خاک از ماه، فیضِ آفتاب
نیست ممکن درنوردیدن بساطِ جوُد را
چرخِ آهندل ز سوزِ دردمندان فارغ است
نیست در مِجمَر سرایت آه و دودِ عود را
میتوانم عاشقان را کرد خونها در جگر
پاک اگر سازی به خاکم تیغِ خونآلود را
میکنم صائب به کارِ چرخ، آهی عاقبت
چند دارم در جگر این تیغِ زهرآلود را؟