غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۷

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

می‌گدازد خونِ گرمم نشترِ فَصّاد را

می‌کند از آب عریان، دشنهٔ فولاد را

۲

سرو از قمری به سر صد مشتِ خاکستر فشاند

تا به سنبل راهدادی شانهٔ شمشاد را

۳

این گلِ روی عرقناکی که من دیدم ازو

دستهٔ گل می‌کند آیینهٔ فولاد را

۴

چرخ را آرامگاهِ عافیت پنداشتم

آشیان کردم تصّور، خانهٔ صیاد را

۵

گر‌چه بی رحم است اما بی‌بصیرت نیست حسن

نعلِ گلگون می‌نماید تیشهٔ فرهاد را

۶

باز صائب عندلیبان را به شور آورده‌ای

بر هم‌آوازانِ خود مپسند این بیداد را

بازگشت به سروده‌های صائب