حسنِ بیپروا به فرمانِ هوس باشد چرا؟
برقِ عالمسوز در زنجیرِ خس باشد چرا
این شعر به بررسی معضلات انسانی و تناقضاتی میپردازد که در رابطه با هوس و نفس وجود دارد. شاعر از حسن بیپروا سخن میگوید و به چالشهایی اشاره میکند که انسان در پی هوس با آنها روبرو میشود، مانند زنجیرهایی که بر دست و پای او قرار دارد و او را از آزادی دور میکند. او به قدرت باده و تأثیر آن بر مستی و بیخیالی اشاره میکند و بر این نکته تأکید میکند که چرا انسان باید در قفس خود گرفتار شود در حالی که میتواند از زیباییهای دنیا لذت ببرد. دامن غواص و دریای عمق تجارب نشاندهندهی این است که انسان میتواند گنجینههای درونی خود را کشف کند، اما غفلت میتواند او را از این شناخت بازدارد. در نهایت، شاعر به این نکته توجه میکند که وجود نفس باعث میشود انسان به همنفسان و محافل بیمعنا وابسته باشد و این به تناقضات بیشتر او دامن میزند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
حسنِ بیپروا به فرمانِ هوس باشد چرا؟
برقِ عالمسوز در زنجیرِ خس باشد چرا
بادهٔ پرزور، کارِ سنگ با مینا کند
مست را اندیشه از بندِ عسس باشد چرا
تا هوا ابر و چمن پُر گل بود، از زهدِ خشک
آدمی در چاردیوارِ قفس باشد چرا
دامنِ غواص پر گوهر شد از پاسِ نفس
اینقدر غافل کس از پاسِ نفس باشد چرا
تا به خاموشی توان سنگِ نشانگَشتن، کسی
در قطار هرزهٔ نالان چون جَرَس باشد چرا
تا کسی دریا تواند گشتن از ترکِ هوا
چون حبابِ پوچ در بندِ نفس باشد چرا
آن که کوهِ قاف چون عنقا بود یک لقمهاش
بر سرِ خوانها طُفیلی چون مگس باشد چرا
این جوابِ آن غزل صائب که می گوید حکیم
تا نفس باشد، کسی بیهمنفس باشد چرا؟