گرچه محجوب از نظر کرده است بیجایی ترا
همچنان جوید ز هر جایی تماشایی ترا
در این شعر، شاعر به وصف محبوبی میپردازد که هرچقدر از نظرها محجوب و پنهان است، اما همچنان جاذبه و زیباییاش همه جا را مینوازد. شاعر به سختی میتواند عمق وجود محبوب را درک کند و میگوید که دیدگان عادی نمیتوانند به حقایق جان او برسند. او به یگانگی و کمال محبوب اشاره میکند که از خصوصیات اوست و بیان میکند که این وجود کامل از حواس پنجگانه مستقل است. شاعر در نهایت به وجود وحدت و نظم در عالم اشاره میکند و میگوید که تنها خود محبوب میتواند در این دنیا جلوهگری کند و هیچکس نمیتواند از این حقیقت جلوگیری کند. در نتیجه، بینش واقعی تنها میتواند عیب خود را ببیند و از دیدن زیباییهای محبوب ناتوان است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گرچه محجوب از نظر کرده است بیجایی ترا
همچنان جوید ز هر جایی تماشایی ترا
از لطافت فکر در کُنهِ تو نتواند رسید
چون تواند درک کردن نورِ بینایی ترا؟
آنچنان کز دیدنِ جان است قاصر دیدهها
پردهٔ چشمِ جهانبین است پیدایی ترا
چون الف کز اتّصالِ حرف باشد مستقیم
بر نیارد کثرتِ مردم ز یکتایی ترا
میبرم غیرت به هر کس میشود جویای تو
گرچه نتوان یافت میدانم ز جویایی ترا
از حواسِ خمس مستغنی است ذاتِ کاملت
لازمِ ذات است گویایی و بینایی ترا
از دو فرمانده نگردد نظمِ عالم منتظم
شاهدِ وحدت بود بس عالمآرایی ترا
شش جهت را میکنی از روی خود آیینه زار
نیست از دیدارِ خود از بس شکیبایی ترا
هر دو عالم را کنی از جلوهگر زیر و زبر
کیست تا مانع تواند شد ز خودرأیی ترا؟
غیرِ عیبِ خویش دیدن، گر ز اهلِ بینشی
نیست صائب حاصلِ دیگر ز بینایی ترا