نیست سنگِ کم اگر در پلهٔ میزان تو را
کعبه و بتخانه باشد در نظر یکسان تو را
این شعر به نوعی به موضوعاتی چون خودشناسی، توبه، و تجربههای زندگی میپردازد. شاعر میگوید که اگر انسان به حقیقت خود پی ببرد، تفاوتهای ظاهری میان مکانها و اعتقادات محو میشود. در ادامه به لزوم تلاش در مسیر طلب و خودسازی اشاره میکند و میگوید که نباید از مشکلات یا پیرسالی ترسید. همچنین، تأکید بر اهمیت آگاهی و توجه به عواقب اعمال است و اینکه انسان باید از گناهان و اشتباهات خود پشیمان باشد. در نهایت، شاعر به این نکته میرسد که بی توجهی به اصلاح و توبه باعث سیاهشدن چهره و سرنوشت انسان میشود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نیست سنگِ کم اگر در پلهٔ میزان تو را
کعبه و بتخانه باشد در نظر یکسان تو را
تا نبندی رخنهٔ چشم و دهان و گوش را
از درونِ دل نجوشد چشمهٔ حیوان تو را
همرهانِ سست در راهِ طلب سنگِ رهند
دل مخور، افتاد در پیری اگر دندان تو را
گرچه نگذارد کمان از خانهٔ خود پا برون
قامتِ خَم ساخت در پیری سبک جولان تو را
گوشمال آخر شود دستِ نوازش ساز را
سر مکش گر گوشمالی میدهد دوران تو را
نیست بی جمعیتِ خاطر تلاوت را ثمر
میشود سی پاره دل در خواندنِ قرآن تو را
از خجالت میشود هر دم به رنگی چهرهات
بس کز الوانِ گنه، آلوده شد دامان تو را
صبح زد از خندهرویی غوطه در خونِ شفق
تا چه گلها بشکفد از چهرهٔ خندان تو را
سوده شد از خوردنِ نان گرچه دندانهای تو
چشمِ کوتهبین پرد باز از برای نان تو را
چون به زیرِ خاک خواهی خفت، کز بس سرکشی
میفشانی گر نشیند گَرد بر دامان تو را
گر نشویی صائب از اشکِ ندامت روی خویش
جز سیهرویی نباشد حاصل از دیوان تو را