سخت میخواهم که در آغوشِ تنگ آرم تو را
هر قدر افشردهای دل را، بیفشارم تو را
این شعر به احساس عمیق عشق و longing شاعر نسبت به معشوق اشاره دارد. شاعر تلاش میکند تا معشوق را در آغوش بگیرد و محبت خود را به او ابراز کند، اما موانع و فاصلهها بر سر راه او قرار دارند. او به زیبایی معشوق اشاره میکند و اینکه حتی در سختیها و دوریها، همچنان او را در ذهن و دل خود دارد. شاعر از درد جدایی و تمنای وصال سخن میگوید و بیان میکند که چگونه با تمام وجود به دنبال معشوق است. در نهایت، او به احساس تنهایی و بیقراریاش اشاره میکند و از معشوق میخواهد که به حال و روز او توجه کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
سخت میخواهم که در آغوشِ تنگ آرم تو را
هر قدر افشردهای دل را، بیفشارم تو را
عمرها شد تا کمندِ آه را چین میکنم
بر امیدِ آن که روزی در کمند آرم تو را
از لطافت گر چه ممکن نیست دیدنِ روی تو
رو به هر جانب که آرم، در نظر دارم تو را
در سرِ مستی گر از زانوی من بالین کنی
بوسه در لعلِ شرابآلود نگذارم تو را
میشود نیلوفری از برگِ گل، اندام تو
من به جرأت در بغل چون تنگ افشارم تو را؟
از نگاهِ خشک، منعِ چشمِ من انصاف نیست
دستِ گل چیدن ندارم، خارِ دیوارم تو را
ناشنیدن میشود مُهر دهانم بیسخن
گر غباری هست بر خاطر ز گفتارم تو را
از رهایی هر زمان بودم اسیرِ عالَمی
فارغم از هر دو عالم تا گرفتارم تو را
ای که میپرسی چه پیش آمد که پیدا نیستی
خویشتن را کردهام گم تا طلبکارم تو را
از من ای آرامِ جان! احوالِ صائب را مپرس
خاطرِ آسودهای داری، چه آزارم تو را؟