نیست چون بال و پری تا گِرد سر گردم تو را
از ته دل گِرد سر در هر نظر گردم تو را
این شعر درباره عشق و ارادت عمیق شاعر به معشوقهاش است. شاعر احساس میکند که هیچ چیزی نمیتواند او را از دوری معشوقهاش بازدارد و با اشتیاقی وصفناپذیر در پی نزدیک شدن به اوست. با استفاده از تمثیلهای مختلف، مانند پرگار و آفتاب، شاعر ابراز میکند که حتی با وجود محدودیتها و بیقدری خود، همچنان آرزو دارد که در کنار محبوبش باشد. او به بیان احساس یتیمی و سرگشتگی میپردازد و اعتراف میکند که گرچه در مقام پایینتری قرار دارد، اما عشقش او را به سمت معشوقهاش میکشاند. در کل، این شعر تصویری از عشق و اشتیاق بیپایان است که شاعر آن را با تصویرسازیهای زیبا و نمادهای خاص به تصویر میکشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نیست چون بال و پری تا گِرد سر گردم تو را
از ته دل گِرد سر در هر نظر گردم تو را
میکند بیدست و پا نظارگی را جلوهات
چون به این بیدست و پایی همسفر گردم تو را؟
کاش چون پرگار، پای آهنین میداشتم
تا به کامِ دل چو مرکز گِرد سر گردم تو را
در زمینِ خاکساری نقشِ پا گردیدهام
بر امید آن که شاید، پی سپر گردم تو را
چون تو هرگز زیرِ پای خود نمیبینی ز ناز
من به امیدِ چه خاکِ رهگذر گردم تو را؟
آفتاب و مه تو را از دور میبوسد زمین
من کدامین ذرهام تا گِرد سر گردم تو را؟
چون ز بیقدری نیم شایستهٔ بزمِ حضور
چشم دارم حلقهٔ بیرونِ در گردم تو را
دامن از گَردِ یتیمی میفشاند گوهرت
چون غبارِ خاطر ای روشن گهر گردم تو را؟
یک کمر بسته است در مُلکِ سلیمان کوه قاف
من چه مورم تا سزاوارِ کمر گردم تو را
هر که در هر جا شود گویا به ذکرِ خیرِ تو
گِردِ سر چون سبحه از صد رهگذر گردم تو را
سرمهواری از وجودِ خاکیِ من مانده است
بختِ سبزی کو، که منظورِ نظر گردم تو را
گرچه خاکستر شدم، باز از خدا خواهم پری
تا مگر بر گِرد سر، بارِ دگر گردم تو را
حلقهٔ سرگشتگی میافتد از پرگار خویش
ور نه صائب میتوانم راهبر گردم تو را