میرسد هر دم مرا از چرخ آزاری جدا
میخلد در دیدهٔ من هر نفس خاری جدا
شاعر در این شعر به بیان احساسات عمیق خود نسبت به عشق و رنجی که از آن میکشد، میپردازد. او از آسیبهای زندگی و حواشی آن سخن میگوید و میگوید که هر لحظه احساس جدایی و تنهایی به او دست میدهد. او به این نکته اشاره میکند که حتی در عشق میتواند بیماری و درد را تجربه کند و نمیتواند از این احساس رهایی یابد. همچنین، او به مسأله ناپایداری زندگی و پیوندها اشاره میکند و از قطع امیدی که ممکن است از زندگی شیرین داشته باشد، ابراز تاسف میکند. در نهایت، شاعر هشدار میدهد که به ارتباطات ظاهری و فریبنده تکیه نکنیم، زیرا سختیها و دردها در زندگی همواره وجود دارند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
میرسد هر دم مرا از چرخ آزاری جدا
میخلد در دیدهٔ من هر نفس خاری جدا
از متاع عاریت بر خود دکانی چیدهام
وام خود خواهد ز من هر دم طلبکاری جدا
چون گنهکاری که هر ساعت ازو عضوی برند
چرخ سنگینِ دل ز من هر دم کند یاری جدا
نیست ممکن جان پر افسوس من خالی شود
گر شود هر موی من آه شرر باری جدا
تا شدم بیعشق، میلرزم به جان خویشتن
هیچ بیماری نگردد از پرستاری جدا
دست من چون خار دیوارست از گل بینصیب
ور نه دارد دامن گل هر سر خاری جدا
نه همین خورشید سرگرم است از سودای او
عشق دارد در دل هر ذره بازاری جدا
حُسن سرکش، کافر از جوش هواداران شود
دارد از هر طوق، قمری سروِ زناری جدا
قطع امید از حیات تلخ بر من مشکل است
وای بر آن کس که گردد از شکرزاری جدا
تکیه بر پیوند جان و تن مکن صائب که چرخ
این چنین پیوندها کرده است بسیاری جدا