گرچه باشند آن دو زلف مشکبار از هم جدا
نیستند اما به وقت گیر و دار از هم جدا
غزل به جدایی و فاصلههای ظاهری بین معشوق و عارف میپردازد. شاعر بیان میکند که اگرچه زلفهای معشوق از هم جدا هستند، اما در عمق وجود، آنها همچنان به هم پیوستهاند. تمایز بین مستی و خمار نیز در حالی که ظاهراً از هم دور افتادهاند، در چشم بیننده از هم جدا نیستند. شاعر از اضطراب جدایی و لرزش استخوانها صحبت میکند و اشاره میکند که با وجود جدایی ظاهری، در درون، همه چیز به هم پیوسته است. آشناییهای ظاهری نوعی حجاب محسوب میشود و نشان میدهد که عمق ارتباط واقعی به رغم جداییهای ظاهری وجود دارد. در نهایت، شاعر با زبان تجسمی و استعاری، احساسات عمیق خود را به نمایش میگذارد و به پیوندهای عمیق عشق و زیبایی اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گرچه باشند آن دو زلف مشکبار از هم جدا
نیستند اما به وقت گیر و دار از هم جدا
مستی و مخموری از هم گرچه دور افتادهاند
نیست در چشم تو مستی و خمار از هم جدا
لرزد از بیم جدایی استخوانم بند بند
هر کجا بینم فلک سازد دو یار از هم جدا
نشأه و می را نماید با کمال اتحاد
از نگاهی چشم شور روزگار از هم جدا
یک دل صد پاره آید عارفان را در نظر
گرچه باشد برگ برگ لالهزار از هم جدا
سر به یک جا می گذارد این دو راه مختلف
مینماید گر به صورت زلف یار از هم جدا
متحد گردند با هم چشم چون بر هم نهند
هست اگر جانهای روشن چون شرار از هم جدا
از دل روشن، علایق را شود پیوند سست
ماه میسازد کتان را پود و تار از هم جدا
چند باشیم از حجاب عشق و استغنای حسن
در ته یک پیرهن، ما و نگار از هم جدا؟
آشناییهای ظاهر پردهٔ بیگانگی است
آب و روغن هست در یک جویبار از هم جدا
غافلی از پشت و روی کار صائب ورنه نیست
چون گل رعنا خزان و نوبهار از هم جدا