با خودی هرگز نگردد دل ز درد و غم جدا
هر که از خود شد جدا شد از غمِ عالم جدا
این متن به بیان پیچیدگیهای ارتباط انسان با خود و دیگران میپردازد. شاعر بیان میکند که انسان نمیتواند از درد و غم خود جدا شود و هر کسی که از خود دور شود، از غمهای جهانی نیز جدا خواهد شد. او به اهمیت پیوندهای عاطفی و تجربیات زندگی اشاره دارد و تأکید میکند که لذت و شیرینی زندگی در ارتباطات و پیوندهای عاطفی نهفته است. همچنین، جدایی از خود و دیگران به سنگینی و سختی میانجامد و باعث میشود که انسان در درد و رنج باقی بماند. در نهایت، شاعر به تفکیک نیک و بد نیز اشاره میکند و اشاره میکند که این تفکیک جزو قوانین طبیعی و فلک است. در کل، این متن تلاشی است برای فهم بهتر روابط انسانی و تأثیر آن بر روح و زندگی ما.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
با خودی هرگز نگردد دل ز درد و غم جدا
هر که از خود شد جدا شد از غمِ عالم جدا
نان جو خور در بهشتِ جاودان پاینده باش
کز بهشت از خوردنِ گندم شدهست آدم جدا
تا تو را چون گل در این گلزار باشد خردهای
دیدهٔ شوری بود هر قطرهٔ شبنم جدا
دور گشتن از سبکروحان بود بر دل گران
میشود سنگین چو عیسیٰ گردد از مریم جدا
در حریمِ وصل اشکِ شور من شیرین نشد
کعبه نتوانست کردن تلخی از زمزم جدا
چون ز صد گرداب کشتی سالم آید بر کنار؟
نیست ممکن دل شود زان طرهی پر خم جدا
لذتِ خاصیست با هر بوسهٔ لبهای او
میشود نقشِ نوی هر دم از این خاتم جدا
چون دو تا شد قد وداعِ روح را آماده باش
کز کمان تیرِ سبکرو میشود یکدم جدا
توسنِ عمرِ تو را کردند از آن صَرصَر خَرام
تا تو کاه و دانهٔ خود را کنی از هم جدا
تا دمِ رفتن سبک از جا توانی خاستن
مال را در زندگی از خویش کن کم کم جدا
نی که جان را تازه میسازد ز قُربِ همنفس
قالبِ بیجان شود چون گردد از همدم جدا
نیک و بد را میکند صائب فلک همامتیاز
گندم و جو را کند گر آسیا از هم جدا