اگر نه مدِّ بسمالله بودی تاجِ عنوانها
نگشتی تا قیامت نوْ خطِ شیرازه دیوانها
این شعر به بررسی مسائلی چون عشق، خودشناسی و ارتباط انسان با معنویات میپردازد. شاعر از بسمالله و کعبه به عنوان نمادهای الهی یاد میکند و به وسعت و عمق وجود انسان اشاره میکند که مشابه بیابانها و صحراهاست. او تأکید میکند که مغروران هرگز به فکرشان نمیرسد، و از سوی دیگر، زندگی جاودان در قناعت و سادهزیستی نهفته است. همچنین، شاعر به تازگی و زنده بودن سخن در دل خشکیها و خشکی وجود انسانها اشاره دارد و در نهایت به عدم شناخت از نعمتهای الهی و تأثیر آنها بر زندگی آدمی میپردازد. زبان شعر بیانگر اندیشمندی و جستوجوی حقیقت در عالم وجود است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
اگر نه مدِّ بسمالله بودی تاجِ عنوانها
نگشتی تا قیامت نوْ خطِ شیرازه دیوانها
نه تنها کعبه صحراییست دارد کعبهٔ دل هم
به گِردِ خویشتن از وسعتِ مشرب، بیابانها
به فکرِ نیستیْ هرگز نمیاُفتند مغروران
اگرچه صورتِ مِقراضْ «لا» دارد گریبانها
سرِ شوریدهای آوردهام از وادیِ مجنون
تُهی سازید از سنگِ مَلامت جِیب و دامانها
حیاتِ جاودان خواهیْ به صحرایِ قناعت رو
که دارد یادِ هر موری، در آن وادی سلیمانها
گلستانِ سخن را تازهرو دارد، لبِ خشکم
کِه جز من میرساند در سُفالِ خشک، ریحانها؟
نمیبینی زِ اِستغنا به زیرِ پا نمیدانی
که آخر میشود خارِ سرِ دیوار، مژگانها
کدامین نعمتِ اَلوان بُوَد در خاکْ غیر از خون؟
زِ خِجلَت برنمیدارد فَلَک سرپوشِ این خوانها
چنان از فکرِ صائب شور افتادهست در عالم
که مرغان این سخن دارند با همْ در گلستانها