اکنون که ز گل باز چمن شد چو بهشتی
ساقی می گلرنگ طلب بر لب کشتی
در بیتهای این شعر، شاعر به زیبایی و سرسبزی طبیعت که شبیه بهشت شده اشاره میکند و از ساقی میخواهد تا شراب گلرنگ را به او بدهد. او از غم و اندوه رنج میبرد و امیدوار است که با می نوشیدن، این غم را فراموش کند. شاعر همچنین به نقد و قضاوت محتسب و بیمعنایی آن اشاره میکند و میگوید در دنیایی که هیچ چیز روشن نیست، دانش و نادانی چه تفاوتی دارند. در نهایت، او بر اهمیت سادهزیستی تأکید کرده و به یاد میآورد که زندگی میتواند زیبا باشد حتی اگر نداشته باشیم. در انتها، به گفتگوی یکی از افراد اشاره میکند که حسرت بر آن دارد که چرا روشنی و شادی را از دست میدهد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
اکنون که ز گل باز چمن شد چو بهشتی
ساقی می گلرنگ طلب بر لب کشتی
زنگ غمت از دل می خونرنگ برد پاک
بشنو که چنین گفت مرا پاک سرشتی
گر محتسبت بر کدوی باده زند سنگ
بشکن تو کدوی سر او نیز به خشتی
آمرزش نقد است کسی را که در اینجا
یاریست چو حوری و سرایی چو بهشتی
جهل من و علم تو فلک را چه تفاوت
آنجا که بصر نیست چه خوبی و چه زشتی
بر خاک در خواجه که ایوان جلالاست
گر بالش زر نیست بسازیم به خشتی
ترسا بچهای دوش همیگفت که حافظ
حیف است که هر دم کند آهنگ کنشتی