اشعار منتسب

شمارهٔ ۵۰

سرودهٔ حافظ
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

اکنون که ز گل باز چمن شد چو بهشتی

ساقی می گلرنگ طلب بر لب کشتی

۲

زنگ غمت از دل می خون‌رنگ برد پاک

بشنو که چنین گفت مرا پاک سرشتی

۳

گر محتسبت بر کدوی باده زند سنگ

بشکن تو کدوی سر او نیز به خشتی

۴

آمرزش نقد است کسی را که در اینجا

یاریست چو حوری و سرایی چو بهشتی

۵

جهل من و علم تو فلک را چه تفاوت

آنجا که بصر نیست چه خوبی و چه زشتی

۶

بر خاک در خواجه که ایوان جلال‌است

گر بالش زر نیست بسازیم به خشتی

۷

ترسا بچه‌ای دوش همی‌گفت که حافظ

حیف است که هر دم کند آهنگ کنشتی

بازگشت به سروده‌های حافظ