اشعار منتسب

شمارهٔ ۴۶

سرودهٔ حافظ
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

برو ای طبیبم از سر که خبر ز سر ندارم

به خدا رها کنم جان که ز جان خبر ندارم

۲

به عیادتم قدم نه که ز بی‌خودی شوم به

می ناب نوش و هم ده که غم دگر ندارم

۳

غمم ار خوری از این پس نکنم ز غم خوری بس

نظری به جز تو با کس به کسی دگر ندارم

۴

ز زَرت کنند زیور به زرت کشند در بر

من بی‌نوای مضطر چه کنم که زر ندارم

۵

دگرم مگو که خواهم که ز درگهت برانم

تو بر این و من بر آنم که دل از تو برندارم

۶

به من ار چه میْپرستم مدهید می به دستم

مبرید دل ز دستم که دل دگر ندارم

۷

دل حافظ ار بجویی غم دل ز تندخویی

چو بگویمت،  بگویی سر دردسر ندارم

بازگشت به سروده‌های حافظ